|
شبی تنها تو را در غربت چشمان خود دیدم نمی دانم چرا از دیدنت یکباره ترسیدم! با نگاهت رنگ خاکستر به چشمانم کمین بردی که دردت را همان لحظه ز چشمان تو فهمیدم
نگاهم گرچه بی پاسخ دلم سرشار هر پرسش چرا من بر سر راهت به سان سبزه روییدم؟ دلم حیران و سرگردان دو چشمانم هنوز گریان اسیر این همه طوفان و وهم و شک و تردیدم
نگاهی که ندانستم چه معصومانه پیوسته بدون هیچ تردیدی به دنبالم کشانیدم! ومن تنها در این حسرت همین بود اولین فرصت که خورشید نگاهم را به چشمان تو بخشیدم
نمیدانم تو را تا کی برای چه هزاران بار غریبانه صدا کردم؟ تو را دیوانه نامیدم
|
|
|
